
معروف واسماعیل دوستش باهم بودندداشتندازچاه آب درمی اوردندمعروف به اسماعیل که پیربود گفت:بگذارکمکت کنم اسماعیل گفت نه فقط قولی به من دادی که قصه مسلمان شدنت رابگویی معروف جریان راگفت:که درمکتب مسیحیان بودیم معلم اخمووبدخلقی داشتیم گفت بعدازخداچه کسی میپرستی چیزی نگفتم اطرافیان داشتنداصرارامیکردندکه بگومنم گفتم خدایکتاست به غیرازخدای ماخدایی نیست چون می دیدم مسیحیان فقط درروزیکشنبه هادعامی کنندمن قبول نداشتم معلم مرازمکتب بیرونxa0 کردرفتم سراغ خانه امام رضاوآنجامسلمان شدم...
ادامه مطلب